مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

270

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، حكايت كرده‌اند كه ابراهيم بن اسحق موصلى 38 گفته است كه : من روزى در منزل خود نشسته بودم كه در كوفته شد . غلام من بيرون رفت و بازگشته ، با من گفت : بر در ، جوانى است نكوروى كه دستورى همىخواهد . من دستورى دادم . جوان درآمد و بر وى اثر بيمارى بود . به من گفت : ديرگاهى است كه ملاقات تو همىطلبم و مرا با تو احتياجى است . گفتم : حاجت تو چيست ؟ درحال ، سيصد دينار بيرون آورده ، در پيش من بگذاشت و گفت : همىخواهم كه اينها از من قبول كنى و لحنى در آن دو بيت كه گفته‌ام ، به من بياموزى . گفتم : آن دو بيت كدام است ؟ چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و نود و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ابراهيم به آن جوان گفت : دو بيت كدام است ؟ آن جوان ، اين دو بيت برخواند : گر نگيرد روى و پشت اندر جوانى چين و خم * اين دو حال اندر جوانى من چرا دارم بهم جعد دلبندان مگر روى مرا داده است چين * زلف بت‌رويان مگر پشت مرا داده است خم من از براى اين دو بيت ، لحنى چون لحن نوحه ساخته ، بخواندم . آن جوان ، بى خود شد . گمان كردم كه او بمرد . چون به خود آمد ، به من گفت : دو بيت دوباره برخوان . من او را به خدا سوگند دادم كه نخوانم و گفتم : بيم آن دارم كه تو بميرى . گفت : كاش بميرم . و پيوسته تضرع و زارى ميكرد تا مرا برو رحمت آمد و دو بيت ، دوباره برخواندم . فريادى سخت‌تر از نخستين بركشيد و بىخود شد . من مردن او را يقين كردم و گلاب برو فشاندم تا به خود آمد و بنشست . من